تنهایی را با تمام وجود حس کردم و چون ارگ بمی که از زلزله تاریخ فرو ریخت، وقتی نه برادری برای خواستگاری همراهم باشد و نه خواهری، که دلگرمی دهد و نقش مادر نداشته را ایفا کند.
راستش، دلم برای خودم می سوزد، امروز مثل هر روز دیگر دلم پر کشید، تا مقبره شهدای تپه، گفتم می روم و حرف می زنم، انها که کمکی از دستشان بر نمی اید، تنها به این بهانه که تا سبک شبک شوم و ارام ارام.
نزدیکی های تپه چند دختر دلگیرتر از من، با حال غریب دیدم، که بر سنگ شهید سر گذاشته بودند و با همه مهر خواهرانه نجوا می کردند.
نزدیک نرفتم، تا تنهاییشان بهم نخورد. سنگین رفتم و سنگین برگشتم، بغض داشت خفه ام می کرد، چونان گلویم را می فشرد و بر ان چنگ می زند، که گویا فرشته مرگ اذن قبض روحم را گرفته است. بی هیج پشت و پناهی و با پول اندک که شاید به اندازه خرید یک انگشتر می رسد، سخت است. وقتی می فهمم، که هیچ تکیه گاهی ندارم. لرزه بر اندامم می افتد و خودم را در اغوش می گیرم و سر بر زانو می گذارم.
این را برای دوست عزیزی می گویم، که می گفت: من هم روی پای خودم ایستادم. نه برادر جان، شاید حرف تو درست باشد و تو روی پای خودت ایستادی، اما با لبخند پدر، جان می گرفتی، روی پای خود ایستادی و مهر مادر و خواهر را با همه وجود حس کردی. روی پای خودت ایستادی و می دانستی پدر هست، برادر هست، اما.....من.... من نگاه.... راستش این روزها سر نماز دلم پرواز می خواهد. دست در دست مادری که نیست. جدا از پدری که مرا نمی بیند و برادر و خواهری که مهر ندارند.
تنهایم وسطت تنهایی مرا تنها وزش سوزان بادی می فهمذ که هر بار تلی خاک غمگین را با خود به این سو و ان سو می برد.
تنهایم، انقدر گریه کرده ام که راشک چشمانم خشک شده است و سویی ندارد، انقدر در خفگان وجود خفته فریاد زدم، که چون اهی ممتد، می اید و می رود....
پیرجوانیم و در اشتیاق پر گشودن ابدی.... شوق پر گشودنم هست، کافیست خدا در ازدحام این همه قیل و قال ادم های اطراف که همه چیز را از من گرفته اند و در شب های مبارک الهی العفو می خوانند، تا لهجه عربیشان خوب شود و از قاب پنجره تی وی هیکل درشتشان به چشم بیاید، خدا صدایم را بشنود.
برچسب:
نویسنده: لیلا حسنی