مادر همان طور که آمد، رفت به آسمان ها ،حال جوانی 16ساله. باید باقی عمرش را در حسرت یک واژه مادر هر شبانه روز بسوزد و بغض هایش را بارها و بارها فرو بخورد و چنگ چنگ خاک سرد را بر سرش بریزد و بفهمد چه خاکی بر سرش شده است.مادر آن تکیه گاهی که هم معلم بود و هم مشوق، آرام جان بود و اسوه صبر. قوال داده بودم، قوی باشم و از هیچ کس ترحم نپذیرم، ایستاده مردن بهز بر خاک شارلاتان افتادن و بر پای آنان بوسه زدن . زندگی از من پسر چهره سنگی ساخت، اما دل نازک.دلی که لبریز از مهر و دوستی بود و بعد ها که بر پدر نگاه کردم دیدم چقدر شکسته و پیر شده است.مردی که زمین زیر پایش می لرزید، بدتر از من دل نازک و رنجور شده بود و چقدر از او غافل شده بودم. بین ما دو دنیا فاصله بود و جلوی تمام خطرات ایستادم، ایستادگی تا مرز نابودی و شکستن. مگر می توان به او غیرت نداشت. فرزندی که غیرت پدر و مادرش را نکشد و از خطرات سپر بلای آنها و بعدها همسر و فرزندش نشود، قطعا نیروی خوبی برای نگهبانی از کشورش نخواهد شد. مگر می شود سی و اندی سال عمرشان را پای تو بریزند و بعد راحت کنارشان گذاشت. او که والدینش را کنار بگذارد یک روز هم از وطنش دل می کند.
و من حال، جوانی سی و چند ساله، با قلبی رنجور و شکسته و حسرت یک عمر بر دل، می بایست با تمام مشکلات تنهایی بجنگم و فقط خدا عمق تنهاییم را درک خواهد کرد.
برچسب:
نویسنده: لیلا حسنی