خرید بک لینک
وقتی مادر رفت، تنها شدم. مدت کوتاهی پیش ما بود، اوایل که می گفتند رفته است، خانه دایی قهر، یک روز که داشتم با خواهرم توی حیاط بازی می کردیم، در خانه چند بار زدهشد، با همان شوق کودکی دوییم سمت در، خاله بود و یک زن،که بعدها فهمیدیم مادر است. از بدل تولد تا پنج سالگی...

مادر همان طور که آمد، رفت به آسمان ها ،حال جوانی 16ساله. باید باقی عمرش را در حسرت یک واژه مادر هر شبانه روز بسوزد و بغض هایش را بارها و بارها فرو بخورد و چنگ چنگ خاک سرد را بر سرش بریزد و بفهمد چه خاکی بر سرش شده است.مادر آن تکیه گاهی که هم معلم بود و هم مشوق، آرام جان بود و اسوه صبر. قوال داده بودم، قوی باشم و از هیچ کس ترحم نپذیرم، ایستاده مردن بهز بر خاک شارلاتان افتادن و بر پای آنان بوسه زدن . زندگی از من پسر چهره سنگی ساخت، اما دل نازک.دلی که لبریز از مهر و دوستی بود و بعد ها که بر پدر نگاه کردم دیدم چقدر شکسته و پیر شده است.مردی که زمین زیر پایش می لرزید، بدتر از من دل نازک و رنجور شده بود و چقدر از او غافل شده بودم. بین ما دو دنیا فاصله بود و جلوی تمام خطرات ایستادم، ایستادگی تا مرز نابودی و شکستن. مگر می توان به او غیرت نداشت. فرزندی که غیرت پدر و مادرش را نکشد و از خطرات سپر بلای آنها و بعدها همسر و فرزندش نشود، قطعا نیروی خوبی برای نگهبانی از کشورش نخواهد شد. مگر می شود سی و اندی سال عمرشان را پای تو بریزند و بعد راحت کنارشان گذاشت. او که والدینش را کنار بگذارد یک روز هم از وطنش دل می کند.

و من حال، جوانی سی و چند ساله، با قلبی رنجور و شکسته و حسرت یک عمر بر دل، می بایست با تمام مشکلات تنهایی بجنگم و فقط خدا عمق تنهاییم را درک خواهد کرد.

برچسب: نویسنده: لیلا حسنی تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 9:20

صفحه بندی