خرید بک لینک

مجری آن بالا حرف می زد و ما این پایین گوش می دادیم.باد خنکی می امد .اما زور خورشید بیشتر بود.آسمان اطراف گلزار شده بود ،مثل یک نیم کره روی گلزار .یاد حباب شیشه جادویی افتادم که هر بار تکانش میدادم زیر شیشه گلبرگ های صورتی و قرمز به زیبایی پخش می شدند درون دنیای کوچک درون حباب با طبیعت بهاریش .

سقف جایگاه آسمان بود و صندلی ها روی آسفالت رنگ و رو رفته پشت سر هم چیده شده بودند . رو به رویمان جایگاه بود .پشت سرمان مقبره شهدا .مجری از ما خواست بنشینیم روی صندلی هامان و من معذب بودم برای نشستن روی صندلی .نشستم .اما خجالت زده.سرم پایین بود ،عرق از پیشانیم ارام روی گونه هایم لغزید و پخش شد روی آسفالت.نه این از گرمی هوا نبود .پیش خودم گفتم ما که ادعا داربم در مسیر شهدا قدم گذاشتیم پس چرا باید شهدا پشت سرمان باشند . در حالی که این ما هستیم که پشتمان به آنهاست .با خودم گفتم وقتی به شهدا پشت می کنیم، چگونه می توانیم ادامه دهنده راهشان باشیم

برچسب ها : غبار روبی, گلزارشهدا, شهرکرد, بسیج, ارشاد

برچسب: نویسنده: لیلا حسنی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 4:02

صفحه بندی